|
چه توان کرد دلی سوخته می خواهم و نیست لقمه ای از نی افروخته می خواهم و نیست کاش ای کاش که یک هفته شقایق بودم پاره ای از جگر سوخته می خواهم و نیست باز هم راز دلم فاش شد از راه زبان دست من نیست لبی دوخته می خواهم و نیست چه کنم زین دل خونسرد به تنگ آمده ام سینه ای تاب و تب افروخته می خواهم و نیست دیگر از شعر و غزل چه بگویم افسوس من که چشمی غزل آموخته می خواهم و نیست + نوشته شده در توسط بهار |
|