میدونم برات عجیبه ، این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستات ، بدونه حتی نوازش
میدونم که خنده داره ، واسه تو گریه ی دردم
میگذری از من و میری ، اما باز من برمیگـردم
میدونم برات عجیبه ، من با اون همه غرورم
پیشه همه ی بدی هات ، چجوری بازم صبورم
میدونم واست سواله ، که چرا پیشت حقیرم
دور میشی من و نبینی ، باز سراغت و میگیرم
میدونی چرا همیشه ، من بدهکار تو می شم
وقتی نیستی هم یه جوری ، با خیالت راضی میشم ؟
میدونی واسه چی از تو ، بد میبینم و میخندم
تا نبینی گریه هام و ، هر دو چشمام و میبیندم ؟
چاره ای جز این ندارم ، آخه خون شدی تو رگهام
میمیرم اگه نباشی ، بی تو من بدجوری تنهام
میدونم یه روز میفهمی ، روزی که دنیا رو گشتی
من چجوری تو رو خواستم ، تو چجور ازم گذشتی
+
نوشته شده در توسط بهار
|
موج ايام مرا بسوي غروب زندگي کشانده است
اينک با چشماني ارغواني
دستاني پر از باران سرخ
نگاهي با زبان التماس
از خورشيد مي خواهم، که اين بار
مغرب را با رنگ شرقي نقش زند
تا با شرقي ترين احساس به استقبالت بيايم
+
نوشته شده در توسط بهار
|