|
آمدی جانم بسوزی ســـــوختی دیگر برو آتش جانم شـــــدی دل سوختی دیگر برو من بیابانی ترین بودم که طور من شــدی سینه ســــینای عاشق سوختی دیگر برو آمدم اهلت شـــوم مکثی کنم نورم شـــوی آمدی اهلت به مکثی ســـوختی دیگر برو من ید بیضـا ندارم من شـــفا خواهم ز تو کی شـــفا دادی پرم را سوختی دیگر برو آمدی نوری برای مهر و ماه دل شــــوی مهر و ماه دل به نارت سوختی دیگر برو من تو را آرام جان و غمگســـارم گویمت نیست آرامم به غم دل سـوختی دیگر برو خواســــتم پروانه شمعت شوم زیبای من بال من خاکسـترم را ســـوختی دیگر برو منتـــــظر بودم بیـایی جان به قربانت کنم آمدی جانم بســــوزی سـوختی دیگر برو + نوشته شده در توسط بهار |
تو رفتی و نفس گرم عاشقان با من + نوشته شده در توسط بهار |
چه قدر فاصله اينجاست بين آدمها + نوشته شده در توسط بهار |
دلم گرفت اي هم نفس پرم شکست تو اين قفس تو اين غبار تو اين سکوت چه بي صدا نفس نفس از اين نامهربوني ها دارم از غصه ميميرم رفيق روز تنهايي ! يه روز دستات و ميگيرم تو اين شب گريه ميتوني پناه هق هقم باشي تو اي همزاد همخونه چي ميشه عاشقم باشي دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما! دو هم نفس دو هم زبون دو هم سفر دو هم صدا تو اي پايان تنهايي پناه آخر من باش تو اين شب مرگيه پاييز بهار باور من باش بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترين باشه ميخوام آيينه خونه با چشمات همنشين باشه دلم گرفت اي هم نفس پرم شکست تو اين قفس تو اين غبار تو اين سکوت چه بي صدا نفس نفس + نوشته شده در توسط بهار |
وقتی مرا به چشم خودت بنــد می زنی + نوشته شده در توسط بهار |
|