|
فرياد كه از عمر جهان هر نفسي رفت ديديم كزين جمع پراكنده كسي رفت شادي مكن از زادن و شيون مكن از مرگ زين گونه بسي آمد و زين گونه بسي رفت آن طفل كه چو پير ازين قافله درماند وان پير كه چون طفل به بانگ جرسي رفت از پيش و پس قافله ي عمر ميانديش گه پيشروي پي شد و گه باز پسي رفت ما همچو خسي بر سر درياي وجوديم درياست چه سنجد كه بر اين موج خسي رفت رفتي و فراموش شدي از دل دنيا چون ناله ي مرغي كه ز ياد قفسي رفت رفتي و غم آمد به سر جاي تو اي داد بيدادگري آمد و فريادرسي رفت اين عمر سبك سايه ي ما بسته به آهي ست دودي ز سر شمع پريد و نفسي رفت ... + نوشته شده در توسط بهار |
|