|
وقتی تنهایی وجود اوم را می ازارد
وقتی سکوت رمقی بر جا نمیگذارد کدامین واژه را در چشمانی خاموش توان فریاد است وقتی که حتی نور روزنهای را نمیگشاید وقتی که حتی صدایی انتظار را به سر نمیکند در کویری وشاید جنگل انبوهی وقتی که تهی دلی دیگر چه فرقی میکند که تنها باشی یا نباشی زنده باشی یا نباشی،سبز باشی یا نباشی عاشق باشی یا نباشی... چه فرقی میکند + نوشته شده در توسط بهار |
می روی تا با نبودن عشق را پرپر کنی می روی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است من نباشم ،می توانی روزها را سر کنی ؟ در نبودت گریه کردم ،آیینه احساس کرد آیینه شو ،گریه ام را حس کنی باور کنی سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی کاش می شد با تو بودن را نوشت تا که زیبا را کشم بر هر چه زشت کاش می شد روی این رنگین کمان می نوشتم تا ابد با من بمان + نوشته شده در توسط بهار |
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند. دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش براي داشتنش داشتم. دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم + نوشته شده در توسط بهار |
|