|
شاید... شاید سهمم را از زندگی گرفته ام، چرا که دیگر ثانیه ها را نمی شمارم، خواب را به انتظار نمی نشینم، گریه ام را نمی پوشانم، ردپایم را از روی تن برفی غمهایم پاک نمی کنم... عادت کرده ام به همه ی عالم و آدم نیشخند بزنم... با همه هستم و چقدر می خوریم، چقدر چرت و پرت می گوئیم، چقدر به سر و کله ی هم می خندیم و به هم زیر پایی می زنیم... تنها هستم و هی خودم را در آینه جستجو می کنم... کجا جا مانده ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در توسط بهار |
خالی ام از تمام قصه های شاد خالی ام از حضور شانه های تو خالی ام از شکوه خواب های خوش خالی ام از شمیم بوسه های تو خالی ام از نگاه انتظار دل خالی ام از صدای خنده های تو خالی ام از شکستن سکوت شب خالی ام از خلوت دیده های تو پر شدم از عشق و تمام خستگی پر شدم از وحشت گریه های تو پر شدم از حادثه ی یکی شدن پر شدم از حسرت لحظه های تو شکستم و شکستن از درون خود با همه پر گشتن و خالی شدنم لحظه ی هق هقی چه بی صدا و تو باز به انتظار جاری شدنم ... + نوشته شده در توسط بهار |
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي رابپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است + نوشته شده در توسط بهار |
|