|
+ نوشته شده در توسط بهار |
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه چشای خسته تا ابد به در بسته می مونه این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه این روزا خوشبختی ما پشت مه نبودنه کار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه این روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه چشمای خیس و ابریشون همپای رود کارونه این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن یه وقتا توی زندگی همدیگر و جا می ذارن جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه این روزا جرم عاشقی شهر دل و فروختنه چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه اسم گلا رو این روزا دیگه کسی نمی دونه اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه زخمای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه این روزا اشک مون فقط چاره بی قراریه تنها پناه آدما عکسای یادگاریه این روزا فصل غربت عشق و بیدهای مجنونه بغضای کال باغچه ها منتظر یه بارونه این روزا دوستای خوبم همدیگر رو گم میکنن دلای پاک و ساده رو فدای مردم میکنن این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره کمتر میبینی کسی رو که تا ابد منتظره مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می کنن حقا که بی وفایی رو خوبم رعایت میکنن درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن پاییز که از راه برسه پا روی برگاش می ذارن اما شاید تو زندگی یه بغض خیس و کال دارن چند تا غم و یه غصه و آرزوی محال دارن این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم شبا یکم دلواپس کودک همسایه باشیم اون وقت دوباره آدما دستاشون و پل میکنن دردای ارغوانی رو با هم تحمل می کنن اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه بر سر پیمان می مونن دوستای خوب تا همیشه اما نه فکر که میکنم این کار یه کار ساده نیست انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نیست + نوشته شده در توسط بهار |
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم + نوشته شده در توسط بهار |
اي سزاوار محبت اي تو خوب بينهايت غصم از اين نيست كه تو رو اون روز اسير نديدمت فقط دارم دغ ميكنم چون تو رو سير نديدمت + نوشته شده در توسط بهار |
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو معبودم آرام و آسوده ،در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم من با نفسهایت نام تو را خواندم کاش ای هوسبازم،با تو نمی ماندم روزی که میگفتی من با تو می مانم روزی که دانستی من بی تو می میرم روزی که با عشقت ،بستی به زنجیرم بازنده من بودم،این بوده تقدیرم خوش باوری بودم پیش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندم کلامی را عشق تو چون برگی در دست طوفان بود دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود روزی به من گفتی دیگر نمی مانم گفتم که می میرم،گفتی که می دانمباور نمی کردم هرگز جدایی را آن آمدن با عشق ،این بی وفایی را... + نوشته شده در توسط بهار |
ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور همه که دشمن نمي شن همه که پر ترک مثل من و تو نمي شن ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه خيلي کم مي شه کسي رو حرفش بمونه ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست تر و تازه موندن گل؛مال اشک شباي ماست ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز باغچمون غرق گلاي عاشقه ونازه هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمي کنن ماها که از آدماکمک طلب نمي کنن ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين ماه من غصه نخور سبک مي شي بارون بياد توي عاشقي بايد نترسيد از کم وزياد ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو خيليا با زخماي عاشقي آشنان مثل تو ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه + نوشته شده در توسط بهار |
نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
+ نوشته شده در توسط بهار |
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم + نوشته شده در توسط بهار |
چه توان کرد دلی سوخته می خواهم و نیست لقمه ای از نی افروخته می خواهم و نیست کاش ای کاش که یک هفته شقایق بودم پاره ای از جگر سوخته می خواهم و نیست باز هم راز دلم فاش شد از راه زبان دست من نیست لبی دوخته می خواهم و نیست چه کنم زین دل خونسرد به تنگ آمده ام سینه ای تاب و تب افروخته می خواهم و نیست دیگر از شعر و غزل چه بگویم افسوس من که چشمی غزل آموخته می خواهم و نیست + نوشته شده در توسط بهار |
یک شب دلی به مسـلخ خونم کشید و رفت + نوشته شده در توسط بهار |
|