|
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
تو را با لهجهي گلهاي نيلوفر صدا كرد تمام شب....... براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد شايد به رسم و عادت پروانگيمان باز + نوشته شده در توسط طهورا |
به همین سادگی رفتی.....
بی خداحافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم گله از تو نیست می دونم ,خودم اینو از تو خواستم به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی هر جا هستی خوب و خوش باش، تا ابد بغض صدامی تو رو محض لحظه هامون، نشه باورت یه وقتی که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی من اگه دوست نداشتم پای حرفات نمی موندم واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم اگه گفتم برو خوبم ،واسه این بود که می دیدم ,داری آب می شی می میری,اینو از همه شنیدم دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی از دلم نمی ری عمرم،لحظه هامی که هنوزی تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خداشد از همون لحظه که رفتی ,روحم از تنم جدا شد + نوشته شده در توسط طهورا |
و از آه دل تنگم سراغ خنده می گیرد من و یک خاطره و یک احساس و یک دنیا پریشانی و یک کوچه و یک کوچه پر از دلتنگی بارن گذشته فصل آغازم رسیدم من به یک پایان + نوشته شده در توسط طهورا |
وقتی گریبان عدم،با دست خلقت میدرید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را، در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را ،با اشک هایم میچشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود اندم که چشمانت مرا ،از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم ،شیطان به نامت سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو ،نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی + نوشته شده در توسط طهورا |
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم + نوشته شده در توسط طهورا |
توی این کوچه تاریک منو تنها نمی زاره یاد حرفای قشنگت که تو قلبم لونه می کرد یاد دلتنگی چشمات که منو بهونه می کرد میزنه اتیش به جونم پس کجایی مهربونم اخه من ترانه هامو واسهء کی پس بخونم دل من هواتو کرده ،آخ کجایی نازنینم کاشکی بودی و می دیدی بی تو من تنها ترینم توی این بازی که ساختی من همه هستیمو باختم زیر پا گذاشتی آخر عشقی که من از تو ساختم اگه که دوسم نداشتیِِ ٫از دلم خبر نداشتی دلت از سنگ شده انگار که منو تنها گذاشتی میشینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره تا بشینی پای حرفام بریم تا ماه و ستاره می دونم میای یه روزی یه روزی که خیلی دیره یه روزی دل شکستم سر این کوچه می میره + نوشته شده در توسط طهورا |
دلم به شکل غریبی هوس بوییدن عطر شکوفه های سیب رو کرده... میخکوب شدم و پاگیر توی این شهر پرهیاهو... بازم میخوام فریادای پر از عصاره ی جنونم رو به گوش آدما برسونم... که چرا گل شب بو دیگه باور ذهن خاکستریتون نیست...؟!! که چرا پرواز با مرغ عشق تو حریم یادتون راه نداره...؟!! که چرا .......که چرا.........؟!!! . . . یه آوای غریب و پر از خراش از درونم ندا میده که : ای دیوانه ی شهر بی پناهیها،فریادهای بی ثمرت دیریست که درین ملک خریدار ندارد! نمیدونم....نمیدونم... دلم غریب هوس بوییدن عطر شکوفه های سیب رو کرده...دلم....... + نوشته شده در توسط طهورا |
در بیابان ِ فراخی که از آن می گذرم پای ِ سنگین ِ کسی در دل شب با من و سایه ی من همسفر است چون هراسان به عقب می نگرم : هیچ کس نیست بجز باد و درخت که یکی مست و یکی بی خبر است خاطر آشفته ز خود می پرسم که اگر همره ِ من شیطان نیست کیست پس این که نهان از نظر است ؟ پاسخی نیست بیابان خالی ست کوه در پشت ِ درختان تنهاست و آنچه من می شنوم : بانگ ِ سنگین ِ قدمهای کسی ست که به من از همه نزدیکتر ست چشم ِ من دیگر بار در تکا پوی ِ شناسایی ِاو نگهی سوی قفا می فکند : ماه در قعر ِ افق چو نقابی ست که خورشید به صورت زده است تا مگر در دل ِ شب رهزنی آغاز کند من به خود می گویم : این همان است که شبها با من سوی ِ پایان ِ جهان رهسپر است ؟ آه ای سایه ی ِ افتاده به خاک گر به هنگام ِ درخشیدن ِ صبح همچنان ،هم قدم ِمن باشی جای پاهای ِهزاران شب را با نقوش ِ قدم ِ صدها روز بر زمین خواهی دید وین اشارات ، تو را خواهد گفت : کاین وجودی که ز بانگ ِ قدمش می ترسی (( مرگ )) در قالب ِ روزی دگر است + نوشته شده در توسط طهورا |
آه ای زندگی منم که هنوز
آنچنان از تو کام می گیرم + نوشته شده در توسط طهورا |
+ نوشته شده در توسط طهورا |
|
| ||||||